
دلی که با خیالت میتپید
و عاشق زنگ صدایت بود,
چرا ارام خوابیدو
نگاهت را نمیخواهد؟
...همسایه !
امروز آرزوهایت را
برای گوش هایم
در این شهر که جز
طاعون و سرسام هیچ نیست
نقاشی بکش ...
.
.
.
اینجا
دست های تو
دوباره شانه هایم را می تکاند.
فصل آن رسیده
موهای زرد و پریشان را شانه کنی.
فصلش رسیده
استخوان های خشک و تکیده ام را
...
دلم بارانیست
پاک است و خداییست
به دور از ویرانیست
مثل باران زلال و بی ریا شده ام
از همه این نگاه های بی جان و بی رمق
جدای جدا شده ام .
امروز دلم سخت هوای خواندن دارد
از برگ و نفس و گل و شقایق
هزار حرف و گفتن دارد
امروز مثل یک دخترک عاشق بی چتر و قرار
زیر باران خواهم رفت
از تمام این احساس های کبود
آسان خواهم جَست
بال خواهم زد ، پر خواهم کشید
بی تاب خواهم شد
شعر خواهم گفت
برای گنجشک های خیس بارانی
آواز خواهم خواند
من به همه عابران خسته و بی دل
لبخند خواهم زد
و تمامِ قانون دیروزهای تلخ را
برهم خواهم زد
* سیمین پاشا *
در سکوت چراغ ها
آرام آرام خوابید.
اکنون خودت را نشان خواهی داد.
چه خوب می شناسمت اما
روز
مردم این شهر
دوباره سایه ات را
خواهند پرستید.
سنگ رها شده
بیش از دست من
نگران مقصدش است
این روزها
به آغوش تو می اندیشم
مهربان !
تصویر ماه را
بهم نزن
جنون به خانه من رسیده است.
آشفته خبر کـه مــن فرامـوش شـدم
خاکسـتر شـب که از لب بـام گذشت
دیــدم که هـزار دفعه خامـوش شدم
1 result | ||
|
1 result | ||
|
|
|