
سرد است.
سنگ های پیاپی ازآسمان،
بر پیکر نازک و برهنه ام
چه موذیانه می غلطند،
خنکای پهلو هایم را
دست های تو گرم می کنند
و تنها پناه سرم
انگشتانی زخمی و بی رمق است.
وقتی
عاشقانه از آسمان فرود می آمدی،
دست های من
می توانست
امن ترین آشیان تو باشد.
کاش بیشتر می ماندی.
اگر آفتاب کمی تامل می کرد،
بیشتر می ماندی.
سال ها می گذشت
سبز سبز،
تو حتی
از رویای درخت انجیر هم
بالا نرفتی.
حالا که آفتابی شدی،
پاییز ،
از گوشه باغ،
دست به کار شده است.
دو شعر زیبا برای مادر
اثر مهدی خطیبی دوست بزرگوارم که یکی از شعرای حال حاضر کشورمان با اشعاری لطیف و دلنشین روح را می نوازند.
دو شعر از دفتر تاول حکایت راه است.
با اجازه از مهدی خطیبی عزیز:
در برفابرف گیسوانت
یافتم
بهارانه هایی در زمستان.
تابستان را می سوزاند آغوشت.
...
دلی که با خیالت میتپید
و عاشق زنگ صدایت بود,
چرا ارام خوابیدو
نگاهت را نمیخواهد؟
...اینجا
دست های تو
دوباره شانه هایم را می تکاند.
فصل آن رسیده
موهای زرد و پریشان را شانه کنی.
فصلش رسیده
استخوان های خشک و تکیده ام را
...
دلم بارانیست
پاک است و خداییست
به دور از ویرانیست
مثل باران زلال و بی ریا شده ام
از همه این نگاه های بی جان و بی رمق
جدای جدا شده ام .
امروز دلم سخت هوای خواندن دارد
از برگ و نفس و گل و شقایق
هزار حرف و گفتن دارد
امروز مثل یک دخترک عاشق بی چتر و قرار
زیر باران خواهم رفت
از تمام این احساس های کبود
آسان خواهم جَست
بال خواهم زد ، پر خواهم کشید
بی تاب خواهم شد
شعر خواهم گفت
برای گنجشک های خیس بارانی
آواز خواهم خواند
من به همه عابران خسته و بی دل
لبخند خواهم زد
و تمامِ قانون دیروزهای تلخ را
برهم خواهم زد
* سیمین پاشا *
در سکوت چراغ ها
آرام آرام خوابید.
اکنون خودت را نشان خواهی داد.
چه خوب می شناسمت اما
روز
مردم این شهر
دوباره سایه ات را
خواهند پرستید.
1 result | ||
|
1 result | ||
|
|
|